راوی:

او کمی متفاوت بود. در لندن زندگی میکرد همراه مادرش که یکی از وکلای معروف لندن بود و پدرش که طراح مد بود.کم پیش میومد کسی اون و خانوادش رو نشناسه به هر حال کسی پیدا میشد که نسبت به داشتن همچین نعمت بزرگی پشت کنه؟ اون نمی خواست که به جای قدم زدن' با قطار به مدرسه بره یا وقتی مدرسه تمام میشه به خونه برنگرده و برای یه مدت طولانی از خانوادش دور باشه خب حداقل دوست نداشت اسم مدرسش هاگوارتز باشه.به هر حال مجبور بود که بره به همین سادگی.  روزی که میخواست سوار قطار بشه یادش بود همیشه هم یادش می مونه برای اولین بار که ایستگاه رو دیده بود با تعجب به پوستر ها خیره شده بود.پوستر تیم های کوییدیچ معروف مثل عقاب رو زده بودن که از ایرلند بود و مدافعان تیم روی پوستر به سرعت تکون میخورن و دست تکون میدادن.تیم عقاب ایرلند بیشتر محبوبیتش رو مدیون هنر نمایی های مارک و رابرت بود. حتی اگر از کوییدیچ متنفر بودی باز هم اونا رو میشناختی این بار یه پوستر دیگه نظرش رو جلب کرده بود تیم گردباد انگلستان. جست و جو گر معروفی به نام نیکولاس رودریک داشت که روی جاروش نشسته بود و با افتخار گوی زرین رو بالا برده بود و داشت به دوربین نگاه میکرد. کمی آن طرف تر عکس های دامبلدور بود که نوشته هایی روی عکس ها تکان می خوردن. یکی نوشته بود وزارت سحر و جادو چقدر به دامبلدور بدهکار است یا بهتر بگیم کورنلیوس فاج؟ دیگری نوشته بود مردی که ریتا دیوانه خوانده بود باعث نبودی لرد ولدمورت شد. کمی آن طرف تر تبلیغ فرش پرنده ی جدید رو میکردن و روزنامه ی دست اول که جزو نشریات جدید به حساب میرفت. راستی نامش آدرین بود. موهای زرد رنگی داشت. سبز رنگی چشمانش میدرخشیدند کمی از ابرویچپش پاره شده بود( میدونم این طور نیست خواستم یکم به جزئیات اضافه کنم😂😂) موهایش را حالت میداد و تمام تلاشش را میکرد که مرتب به نظر برسند.یک جفت کفش ونس مشکی پوشیده بود، جینش آبی نفتی بود و تیشرتی خاکستری به تن داشت زیادی ساده‌ به نظر می رسید.اما باز هم خوشتیپ بود، دوباره به اطراف خیره شد و سعی کرد چیز جدیدی پیدا کنه اما صدایی اورا به خود آورد.صدای مردی بود که به پدرش سلام میداد و میگفت اوه گابریل فکر میکردیم اصلا نمی رسیم با شنیدن این حرف آدرین به ساعت نگاه کرد و دید فقط ۷ دقیقه تا ۱۱ باقی مونده. دوباره به مرد نگاه کرد که این بار در حال سلام دادن به مادر آدرین بود و  امیلی با لحن صمیمانه ای گفت اوه مایک توی این دو روز پیرتر شدیا و مایک لبخندی زد.

مایک پورتر دوست خانوادگیشون بود که یک پسر به نام سم داشت. سم همسن آدرین بود و اونها واقعا آدمای مهربونی بودن.مایک آدرین رو بغل کرد و بعد سم رفت و کنار آدرین ایستاد تا باهم به سمت قطار حرکت کنن برعکس آدرین سم در انتخاب لباس هاش فوق العاده بود همیشه بهترین به نظر می رسید چه کسی فکر میکرد یک جفت کفش نایک قهوه ای رنگ با جین آبی کم رنگ و تیشرت سورمه ای اینقدر شیک به نظر برسد. موهایش مشکی پر کلاغی بود و چشمانش هم به همان اندازه تیره بودن و پوست نیز کمی گندمی بود.آدرین زیاد اهل شوخی نبود و خیلی خشک و جدی به نظر می رسید بدیه این مسئله اینجا بود که سم هم درست همین گونه بود هردو از هاگوارتز متنفر بودن ولی خب چاره ای نبود. 

به بغل کردن اعضای خانواده بسنده کردن و هرچه زودتر وارد قطار شدن هیچ کدوم جغدی نداشتن یا حتی یه حیوون خانگی اما چمدان هایشان بزرگ بود و همین که میتونستناز وسط جمعیت رد بشن نعمت بزرگی بود هر دو اخم کرده بودن به هرحال مطمئن بودن در چنین شرایطی محال است که کوپه ای خالی پیدا شود و کوپه هایی که بیش از دو نفر در ان ها نبود مطمئنا در انتهای قطار بودن اما برخلاف انتظارشان در کوپه ای باز بود و تنها یک دختر و یک پسر آنجا نشسته بودن سم شروع به صحبت کرد و گفت اشکالی داره که ما اینجا بشینیم؟ دختر به آرامی سرش را به نشانه ی مشکلی نیست تکان داد اما پسر حتی رویش را هم سمتشان نکرد. به نظر آدرین لحن مودبانه ی سم لاقل لایق یک سلام خشک و خالی بود اما بعدش تصمیم گرفت که عصبانیتش را بروز ندهد و خود را کنترل کند وگرنه مجبور بودن تا انتهای قطار برن.

چمدان هارو جا دادن و نشستن و کمی بعد از حرکت قطار در کوپه زد شد.دختری با موهای سرمه ای وارد شد. چشمانش آبی بودن و زیر چشم چپش کبودی به نظر می‌رسید. بیشتر جاهای صورتش زخمی شده بود.زخم های ریز و ملتهب. به نظر می رسید تازه باشن.یک تیشرت مشکی پوشیده بود با جین سیاه و کفش های آدیداس سفید. انگار حتی یک ذره به تیپش اهمیتی نمیداد. با صدای آرومی گفت بقیه جاها پرن اگه مشکلی نیست من اینجا بشینم؟ دختر این بار با خوشرویی گفت نه چه مشکلی و با نگاه گرمی به کنارش اشاره کرد. وقتی دختر جدید نشست.آن دختر قبلی گفت من کایلا هستم خوشبختم از آشناییت دختر جدید گفت اوه من کلارام این استقبال گرم اونم روز اول رفتن به همچین مکان نحسی معجزه اس با گفتن  این حرف، آدرین و سم هر دو به او نگاه کردن. به نظر می رسید کلا را نیز دقیقا مثل اونا از هاگوارتز متنفره اما خب دلیلش چی بود؟



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ | 2:7 | نویسنده : 💓tina💓 |