از زبان مرینت :
در جا تا دیدمش خشکم زد تمام خاطراتش تو ذهنم دوباره تکرار می شد وقتی می دیدمش وقتی باهاش حرف می زدم به تههههپته می افتادم وقتی غرق تبلیغاش می شد م و همه چی رو فراموش می کردم وقتی که با ال یا کلی نقشه می ریختم برای دیدنش وقتی سر نقشه دوستام و خبر می کرد م تو همین حس و حال بودم گریه ام گرفت حالم خیلی بد شد اما چیزی نگفتم همونجا خشکم زده بود و ایستاده بودم از صورتم اشک می بارید یک دفعه لوکا اومد پیشم صورت مو تا دید ناراحت شد تند گفت مری عزیزم چی ش ده پاشو بریم بیا گفتم باشه بریم اما تا دو قدم برداشتم حالم بد شد افتادم چشا مو به زور باز نگه داشته بودم بعد دیگه از حال رفتم
از زبان ادرین
یکدفعه مرینت و دیدم تمام خاطراتش اومد تو ذهنم اون منو من اش وقتایی که میخواست بگه عاشقتم ولی نمی گفت وف نایی که می خواست به من عضوی هالی کنه کاگامی عاشقت نیست عاشقت منم اون روزی که رفت دلم پر شد از غم خشکم زد یکدفعه کاگامی اومد گفت ادری بیا بریم عزیزم گفتم باشه داشتم می رفتم که یکدفعه دیدم مرینت افتاده گفتم کاگامی من می خوام بدم پیش مرینت گفت منو دوست مداری گفتم چرا اما اون دوست مه گفت باشه بریم رفتیم بیمارستان دکترا گفتند
از زبان لوکا
زود بردمش بیمارستان دکترا گفتند که بیهوشی باید ببینیم چی میشه
بعد از چند دقیقه دکتر اومد و گفت حالش خیلی
برای بعدی 4 تا نظر می خوام فوقش 3 نظر فراموش نشه
.: Weblog Themes By Pichak :.
