از زبان مری
ااااااااااااه دیگه نمی تونم آخه چرا هیچ جا قبول نمی شم یه طراح به این خوبی مامان بابام چی هردوشون مریض اند پول از کجا بیارم تنها جایی که برام مونده کارخونه ی آقای اگرست هست رفتم اونجا پذیرفته شدم فرداش که می رفتم حواسم نبود به این فکر می کردم که امروز چی باید طراحی کنم که پام گیر کرد به یه چیزی و افتادم تو بغل یه پسر یه دفعه هل شدم گونه هام سرخ شد نمی دونم یه حس عجیبی داشتم به اون پسر یه حس جدید سریع خودمو جمع و جور کردم و رفتم کارخانه اونجا هم همون پسره بود خودمو وقتی می دیدمش جمع و جور می کردم و اعتنایی نمی کردم ال یا فکر می کرد عاشق شدم منو چه به لاهاشقش با کی با یه پسر اصلا دیگه به اون پسر نمی تونستم فکر کنم وای اون چشمای تبیش صداش که می گفت سلام حالت خوبه من
از زبان ادرین
داشتم می رفتم کارخونه پیش پدرم که یه دختره پاش گیر کرد زود رفتم جلو کشیدم تو بغلم حس عجیبی داشتم یه حس ناشناخته تو بهش گفتم سلام من .... اما لپ اش سرخ شده بود و رفت وقتی رفتم کارخونه دوباره دیدمش اما معلوم بود حسابی خجالت می کشه رفتم پیش دی جیدوستم اون بهم گفت عاشق شدیبه تتته پتتته افتادم اصلا نمی تونستم بهس فکر نکنم اون موهاش تیپش وای اث لا یه چیز دیگه بود دختره اسمش فکر کنم مرینت بود
.: Weblog Themes By Pichak :.
