*مرینت*

چند لحظه ای هر دو تو همون حالت عین شتر به هم ذل زده بودیم ، ولی بعد با اِهِم اِهِمِ بابا هردو به خودمون اومدیم و سریع از هم جدا شدیم ، زیر لب معذرت خواهی کردم و از اونجا دور شدم ، ضربان قلبم رفته بود رو هزار ، آدرین با مامان و بابا هم احوال پرسی کرد و هر سه وارد تالار شدن ، حدود یک ساعتی من با این کفشای لعنتی سر پا بودم و به مهمونا خوش امد میگفتم/که مامان گفت:عزیزم اگه خسته شدی برو بشین/منم که از خدا خواسته گفتم باشه و به طرف یکی از صندلی ها رفتم اما با فردی که چند متریم ایستاده بود و با نیشخند به من ذل زده بود سر جام میخکوب شدم ، اخمام عین چی رفت تو هم ، رفتم و بازوی مامان رو کشیدم و گفتم:کارت دارم/مامان یه ببخشید به مهمونا گفت و پرسید:جانم دخترم؟/-مامان این اینجا چیکار میکنه؟/مامان سر در گم اطراف رو دید زد و گفت:کی رو میگی؟/با چشمام طوری که تابلو نشه به لیان اشاره کردم و گفتم:همون عوضی/مامان به نشانه شرم لب گزید و گفت:دخترم زشته بابات دعوتشون کرده/اخمام بیشتر رفت تو هم کلافه نفس عمیقی کشیدم و با صدای خفه ای گفتم:اصلا کِی از آمریکا برگشته/مامان:من چه میدونم ، یکم آبرو داری کن حالا هم من باید برم به مهمونا برسم همین الانشم بی احترامی شد/اینو گفت و سریع رفت ، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ، بهش اهمیتی ندادم و وارد محوطه تالار شدم ، سرم داشت از درد میترکید ، از بس این آهنگ کوفتی رو زده بودن بالا ، نفس عمیقی کشیدم و هوای خنک و آزاد باغ رو تو ریه هام کشیدم ، بوی گل ها و صدای جیر جیرکا حس خوبی بهم میداد که یهو یه نفر از پشت مچمو گرفت ، برگشتم و با دیدن فرد مقابلم اخم کردم ، سعی کردم عصبانیتمو فرو کنم ، لبخند زورکی زدم و گفتم:بفرمائید فرمایشتون؟ ، لیان نیشخند چندشی زد و گفت:میشه چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم؟/توی دلم همینطوری داشتم فحش بهش میدادم ولی از ظاهر لبخند دلربا و خونسردی زدم و بی میل گفتم:بله حتما/با هم به سمت تاب دو نفره و شیکی که توی باغ بود رفتیم و نشستیم ، کمی فاصلمو ازش حفظ کردم و با لحن سردی گفتم:خب میشنوم؟/لیان نفس عمیقی کشید و ادامه داد:ببین مرینت ما از بچگی همدیگه رو میشناسیم و رابطه پدرامونم خیلی خوبه درست نمیگم؟/ای تو روحت الان دقیقا هدفش از این حرفا چیه؟ ، دوباره لبخند زورکی زدم و با لحن تیکه آمیزی گفتم:فرمایشتون کاملا به جاست ، میشه برید سر اصل مطلب چون باید برم نا سلامتی عروسی خواهرمه/لیان:باشه ، مرینت من از همون بچگی عاشق شیطنت و بازیگوشیت شدم و میخواستم بگم که اگه تو هم بخوای ...../حرفشو قطع کردم و بلند شدم و گفتم:آقای لیان شما میفهمید دارید چی میگید؟ بهتره من برم تا بیشتر از این قضیه کش پیدا نکرده ، رومو ازش برگردوندم و خواستم برم که دوباره مچمو گرفت و گفت:مرینت/دستشو پس زدم و انگشتمو به نشانه تهدید براش تکون دادم و با صدایی که دست کمی از داد نداشت گفتم:ببینید آقای محترم ، اگه فقط یکباره دیگه ، فقط یکبار دیگه همچین حرکتی ازتون ببینم اون رویی که نباید نشونتون بدم رو نشونتون میدم ، پس بهتره حواستون رو خوب جمع کنید ، یهو صدای آدرین پیچید توی گوشم که گفت:مشکلی پیش اومده خانوم دوپن چنگ ، بعدش با چشم به لیان اشاره کرد ، یه جورایی از اینکه واسم غیرتی شده خوشحال بودم ، از یه طرفم هول کرده بودم ، هول شدم و سریع گفتم:نه مشکلی نیست ، با اجازتون و سریع از اونجا دور شدم و دویدم تو تالار؛
*آدرین*
داشتم توی باغ قدم میزدم ، چشمم به مرینت کنار یه پسر خوشتیپ افتاد ، که با صدایی که دست کمی از داد نداشت ، داشت باهاش حرف میزد ، دقیق نفهمیدم چی بهش گفت ، ولی هر چی گفت زیاد دل خوشی ازش نداشت ، به همین دلیل رفتم و گفتم:مشکلی پیس اومده خانوم دوپن چنگ و با چشمم به همون پسره اشاره کردم ، که اونم هول شد و گفت:نه مشکلی نیست ، با اجازتون/اینو گفت و سریع رفت تو تالار/برگشتم رو به پسره که گفت:شما چه نسبتی با مرینت دارید؟ من نامزد یا میشه گفت خاستگارشم که از این نوع دعوا ها تو دوران نامزدی اتفاق میفته/چی؟ یعنی این پسره نامزد مرینته؟ پس چرا من نمیدونستم؟ ، دستامو مشت کردم و با عصبانیتی که برای خودمم عجیب بود لای دندونام غریدم:برادرِ شوهر خواهرشم ، و بدون هیچ حرفی ازش دور شدم و وارد تالار شدم ، نمیدونم چرا انقدر سرم درد میکرد ، رفتم و رو یکی از صندلی ها نشستم و شقیقه هامو ماساژ دادم ، که با صدای رایان سرمو بلند کردم ، با دو تا گیلاس مشروب اومد و کنارم نشست ، یکی از گیلاس ها رو به سمتم گرفت و گفت:میخوری؟ ، منم که دیدم اوضای سرم خرابه با خودم گفتم فقط مشروب میتونه حالمو خوب کنه ، گیلاس رو از دستش گرفتم و تشکر کردم ، دوباره چشمم به همون پسره افتاد که داشت با نیشخند به مرینت که داشت میخندید نگاه میکرد ، دندونامو رو هم سابیدم و گیلاس مشروب رو سر کشیدم/رایان:اوه اوه چه خبرته پسر؟ مگه دنبالت کردن؟/-یکی دیگه هم میخوام/رایان خندید و گفت:باشه داداش ، شب عروسی داداشت نخوری پس کی میخوای بخوری؟ ، سپس گیلاس رو پر کرد و دوباره داد دستم ، و دوباره با یه حرکت گیلاس دوم هم سر کشیدم و گیلاس رو گذاشتم رو میز ، بلند شدم و به طرف دستشویی حرکت کرد ، انگار باز زیاده روی کردم چون مدام تلو تلو میخوردم ، سرمو انداختم پایین و وارد دستشویی شدم ولی نمیدونم کلویی اونجا چیکار میکرد ؟/کلویی با دیدنم اومد طرفم و با تعجب پرسید:آدرین تو دستشویی زنونه چیکار میکنی؟/سرمو بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم فقط کلویی اونجا بود ، خاک تو سرم ، میخواستم برم که کلویی مچمو و گرفت و گفت:آدرین حالت خوبه؟/-خوبم کلویی خوبم/کلویی:وایسا ببینم تو مست کردی؟/بزور خودمو سر پا نگه داشته بودم نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:کلویی میذاری برم؟/کلویی نیشخند دلربایی زد و گفت:با این حالِت میخوای کجا بری؟/متعجب نگاش کردم که یهو چسبوندم به دیوار و دستاشو گذاشت رو شونه هام ، سرشو نزدیک گردنم کرد طوری که نفسای داغشو روی گردنم حس میکردم ، با پشت انگشتای ظریفش گونمو نوازش کرد و با نفسای داغش گفت:میدونستی خیلی جذابی/ناخداگاه عین دیوونه ها زدم زیر خنده ، خمار نگاش کردم و گفتم:میخوای چیکار کنی؟/کلویی نیشخند معنی داری زد و گفت:دوست داری چیکار کنم هوم؟/تو حال خودم نبودم و به کمک دیوار سر پا ایستاده بودم ، که کلویی صورتشو نزدیکم کرد نفسای داغشو روی صورتم حس کردم ، چشمامو بستم و منتظر حرکت کلویی بودم؛
*مرینت*
داشتم با دوستای دوران دانشگاه خودم و لیسا حرف میزدم که گفتم:ببخشید من الان بر میگردم ، به طرف دستشویی رفتم و درو باز کردم که با چیزی که دیدم سر جام میخکوب شدم ، آدرین برگشت و با دیدن من .......


برچسب‌ها: گودال عشق

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹ | 18:25 | نویسنده : 💟Lalisa💟 |