*مرینت*

صبح با غُرغُر های لیسا از خواب بیدار شدم ، کش و قوسی به خودم دادم و بین دندونام غریدم:چقدر غُر میزنی تو ، سرم به باد فنا رفت/لیسا چشم غره ای بهم رفت و گفت:چقدر میخوابی خیر سرت امروز عروسی خواهرته/غلتی زدم و با صدای خوابالودی گفتم:خب که چی چون عروسی خواهرمه نباید درست حسابی بخوابم!؟/لیسا که حسابی از دست من کلافه شده بود پوفی کشید و پتو رو از روم کشید و دوباره شروع کرد به غرغر کردن:دِ میگم پاشو امروز کلی کار داریم بخدا نمیرسیم پاشو دیگه تنبــــل/چشمامو تو حدقه چرخوندم و ناچار بلند شدم ، خمیازه گنده ای کشیدم و به لیسا ذل زدم ، با دیدن حرکات بامزش خندم گرفت ، حسابی هول عروسی بود معلومه که خیلی هیجان داره توی فکر بودم که با صدای لیسا رشته افکارم پاره شد:چته؟چرا اونجا نشستی با نیش باز به من ذل زدی بلند شو برو یه دوش بگیر یکم رنگ و روت باز شه شبیه جنِ بو داده شدی/پشت چشمی براش نازک کردم و با یه لحن مسخره ای گفتم : جن عمته بی تربیت/خندید و گفت:فعلا که شمایی ، بلند شو دیگه نشسته به من ذل زده عه!!!!/پوف کلافه ای کشیدم و از روی تخت بلند شدم ، انقدر عمیق خوابیده بودم که گردن و کمرم خشک شده بود ، با خودم گفتم با یه دوش آب گرم حالم جا میاد/ بنابر این حولمو برداشتم و به سوی حموم شتافتم ، بعد از یه دوش آب گرم که حسابی حالمو آورده بود سرجاش رفتم جلو آینه و با حوله کوچیکی موهامو خشک کردم ، موهام بلند بود تقریبا تا زیر باسنم بود ، رنگش مشکی بود و مقداری رو به آبی میزد ، بعد از خشک کردن موهام توی آینه به چشمام خیره شدم ، چشمایی درشت و کشیده که همه میگفتن حالتش خاصه ، چشمایی به رنگ آبی آسمونی و مژه هایی بلند و مشکی که جذابیت چشمامو دو چندان کرده بود ، این عادت همیشم بود ، گاهی اوقات جلوی آینه مینشستم و خودمو بر اندازی میکردم و تهشم لبخندی از روی رضایت میزدم ، باید بگم کلا از قیافه خودم راضی بودم ، دست از آنالیز کردن صورتم برداشتم و رفتم سراغ لوازم آرایشیا که تمیز و مرتب روی میز چیده شده بودن ، از انواع رژ لب و ریمل و سایه و کِرِم و.....روی میز بود ، چون من به آرایش و میکاپ علاقه زیادی دارم خیلی دقیق و ماهرانه خودمو آرایش و میکنم و تبدیل به یه هلوی پوست کنده و زیبا میشم ، یعنی خود شیفتگیم تو حلقم ، یه رژ قرمز از روی میز برداشتم و با دقت روی لبم کشیدم ، لبامو رو هم سابیدم تا رژلب قشنگ روی لبم پخش شه ، مقداری برق لب زدم روی رژم تا بدرخشه ، دستمو بردم به سمت خط چشم که یهو صدای لیسا زد تمرمزمو لِه و لَوَرده کرد:چیکار میکنی دختر؟؟؟قراره بریم آرایشگاه ها!!!/چشمام اندازه گردو شد ، برگشتم به طرف لیسا و متعجب گفتم:آرایشگاه؟؟؟/پوف کلافه ای کشید و گفت:بله آرایشگاه/لب و لوچم آویزون شد ، کلافه ریملمو گذاشتم سر جاش و بلند شدم نشستم رو تخت ، آخه من همیشه دوست داشتم خودم ‌، خودمو آرایش کنم و آرایشای دیگران به دلم نمینشست/لیسا:حالا نگاش کن چجوری لب و لوچش آویزون شد ، پاشو لباس بپوش باید بریم آرایشگاه بدو ، بلند شدم و یه شومیز سفید با یه شلوار جین لی پوشیدم و روشم یه پالتوی مشکی پوشیدم ، آخه اواخر پاییز بود و همچنین هوا سرد بود/نگاهی به لباسای توی کمدم انداختم و با خودم فکر کردم که واسه امشب چی بپوشم ، نگاهمو روی تک تک لباسا چرخوندم که یکیشون توجهمو جلب کرد ، یه لباس مجلسی کوتاه به رنگ سبز لجنی که دامش چین های خیلی زیبایی خورده بود و رنگش با پوستم تضاد قشنگی ایجاد میکرد ، لباسو برداشتم تا ببرم آرایشگاه چون طبق چیزی که لیسا گفته بود بعد از آرایشگاه مستقیم میریم تالار ، از پله های دوبلکس رفتیم پایین که با مامان مواجه شدیم ، مامان با دیدنمون لبخند مهربونی زد و گفت:اگه آماده اید بریم ، من و لیسا:بریـــم/مامان رو به بابا برگشت و گفت:بریم تام/بابا سرشو تکون داد و گفت:بریم/به آرایشگاه که رسیدیم هر سه وارد شدیم ، حدود ۳ ساعت فقط داشتن لیسا رو آرایش میکردن بعد مامان و در آخر هم من/توی آینه به ارایشی که رو صورتم کرده بودن نگاهی انداختم ، یه رژ بنفش جیغ ولی مات که باعث شده بود پوستم سفید تر نشون بده ، با یه سایه طلایی که تهش با یه سایه تقریبا مشکی کشیده شده بود و مقداری هم خط چشم برام کشیده بودن که باعث شده بود چشمام حسابی درشت و کشیده به نظر بیاد و کمی رژ گونه و ریمل و از این چیز میزا دیگه ، رفتم تو پُرو لباسمو عوض کردم ، با دیدن خودم تو آینه کُپ کردم ، نیشم تا بنا گوش وا شد ، چه تیکه ای شدم مـــن ، لباسم به شدت به آرایشم میومد و پایین موهامم یکم تاپ داده بودن و خیلی خیلی زیبا به نظر میومد ، یهو با صدای لیسا به خودم اومدم:ببند مگس نره توش (منظورش دهنم بود)، برگشتم و با دیدن لیسا تو یه لباس عروس پفی و خوشگل اشک تو چشمام جمع شد ، خیلی ناز شده بود ، رفتم و بغلش کردم و گفتم:امیدوارم خوشبخت بشی آبجی جون ، خیلی خوشگل شدی/لیسا شیطون خندید و گفت:تیپ تو هم خیلی آدرین کُش شده ، با حرفش چنان جا خوردم که چشمام اندازه نعلبکی شد ، اخم ریزی روی پیشونیم نشوندم و یه دونه زدم پس کَلَش و گفتم:خجالت بکش ! چه ربطی به آدرین داشت!؟/لیسا با چشمایی که ازشون شیطنت میبارید لبخند دندون نمایی زد و گفت:حتماً ربط داره که میگم دیگه مگه نه؟/پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:تَوَهم زدی خواهر من ‌!! داری چرت و پرت میگی فکر کنم از اثرات هیجانه/نیششو باز کرد که یه چیزی بگه که با چشم غره ای که بهش رفتم حرف تو دهنش ماسید ، بالاخره هر سه از آرایشگاه خارج شدیم که یهو با رایان ، داداش آدرین ، یا بهتره بگم شوهر خواهر عزیزم مواجه شدیم ، چشمای رایان با دیدن لیسا درخشید ، بله حق داشت چون لیسا تو اون لباس واقعا زیبا شده بود ، رایان با نیش باز اومد سمتون و رو به لیسا گفت:بَه بَه!خانوم خوشگلم چطوره؟/یهو در کسری از ثانیه لپای لیسا رنگ گرفت ، لیسا دختر معمولا خجالتی و آرومیه برعکس من که از بچگی همیشه شیطنت از سرو روم میبارید و حسابی هم سر زبون دار بودم ، رایان رفت و درو واسه لیسا باز کرد و هر دو سوار شدن و رفتن ، من و مامان هم سوار شدیم به سوی تالار راه افتادیم ، فکر اینکه آدرین با دیدنم توی این لباس چه عکس العملی نشون میده داشت دیوونم میکرد ، یهو ندایی از درون اومد و گفت:تو چیکار به عکس العمل آدرین داری؟نکنه عاشقش شدی؟/نه بابا همینم کم مونده بود/یهو دوباره ندا اومد:پس چرا تو فکر عکس العمل آدرینی ؟ چرا تا میبینیش قلبت هری میریزه؟ و وقتی با یه دختر دیگه میبینیش حرصی میشی؟/عوف امان از این ندای درون که هیچ وقت ساکت نمیشه ، داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای بابا که گفت رسیدیم به خودم اومدم/حسابی گرمم شده بود ، سریع از ماشین پیاده و سرمو عین گاو انداختم پایین و رو به جلو قدم برداشتم ، که یهو پاشنه کفشم به یه چیزی گیر کرد و منم همچنان منتظر بودم با کله بخورم زمین و دارِ فانی را ودا بگویم ، داشتم اشهدمو میخوندم که فرود اومدم رو یه آغوش گرم و نرم ، سرمو گرفتم بالا که با شخص رو به روم چشم تو چشم شدم ، گونه هام رنگ گرفته بود و نگاه های سنگین و موزیانه و البته به همراه نیشخند مامان و بابا روی خودم و آدرین رو حس میکردم


واسه بعدی ۱۰ تا نظر خوشگل 


برچسب‌ها: گودال عشق

تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۹ | 21:46 | نویسنده : 💟Lalisa💟 |