❤️(با صدای بلند)
_دیگه کافیه الیاا...من متمعنم یک روز از اینجا خلاص میشیم بهت قول میدم...
ما باید امید داشته باشیم...
🧡سریع با دستم اشک هام رو پاک کردم ممنون بابت دلداریت تو دوست خوبی هستی مرینت...
از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد و یک لباس(عکس میدم) آوردم و دادم به مرینت.
_خب این لباس کار تویه ...ساعت 6 باید سرکارت باشی تو مسئول نظافتی و باید خونه و اتاق ها و ...تمیز کنی..
تو کارای ارباب دخالت نمیکنی و چیزی جز چشم نمیگی...یه نگا بهش انداختم که دیدم با چشای درشت شده داره من رو نگاه میکنه..
🧡چته؟
❤️شوخی میکنی دیگه ...الیاااا من این همه کار رو بکنم کمرم میکنه که....
🧡(شروع میکنه به خندیدن)
❤️کوفت
🧡(با خنده)بهتره زود بخوابی...فردا روز بزرگییییی داری.
❤️هوففف شب بخیر
🧡شب بخیر
(فردا صبح)
🧡مرینتتتت....مرینتتتتتتتتت (با داد)
❤️ها....چیه...نکن بزار بخوابم.
🧡دختر پاشو دیرمون میشه ها..
🚫🚫🚫🚫🚫کپی ممنوع🚫🚫🚫🚫🚫



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ | 10:21 | نویسنده : ☕Molti mouse☕ |